|
فهمیدی که چقدر تنهایی؟؟؟؟؟
آوازم در غم آسمان در گلویم خشک می شود
نیمه ی شعبان مبارک باد
این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ... و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ... تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ، اولین مهمان تنهایی هایم بودی... زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم... به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد... هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد دارند و با هیچ می میرند
خداوندا اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان می شدی از قصه ی خلقت از اینجا از آنجا بودنت خداوندا اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر به تن داری برای لقمه ی نانی غرورت را به زیر پای نا مردان فرو ریزی زمین و آسمان را کفر می گویی...نمی گویی؟ خداوندا اگر با مردم آمیزی شتابان در پی روزی ز پیشانی عرق ریزی شب آزرده و دل خسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر می گویی...نمی گویی؟ خداوندا اگر در ظهر گرما گیر تابستان تن خود را به زیر سایه ی دیوار بسپاری لبت را بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرف تر کاخ های مرمرین بینی و اعصابت برای سکه ای این سو آن سو در روان باشد و شاید هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد زمین و آسمان را کفر می گویی...نمی گویی؟ خدایا خالقا بس کن جنات را تو ظلمت را تو خود سلطان تبعیضی تو بر شاهین درس خونخواری و خونریزی آموختی تو خود مرغان ضعیف را طعمه ساختی هماناخلق کردی گرگ و روبه هر دو موذی خدایا پس تو خود هم آتش افروزی تو خود یک فتنه انگیزی اگر در روز خلقت مست نمی کردی یکی را همچو من بدبخت یکی را بی دلیل آقا نمی کردی جهانی را چنین غوغا نمی کردی دگر فریادها در سینه ی تنگم نمی گنجد دگر این سازها شادم نمی سازد به حدی درد تنهایی دلم را رنج می دارد که با آوای دل خواهم کشم فریاد و بر گویم خدایی که فریاد آتشینم در دل سرد او بی اثر باشد خدا نیست شما ای مولیانی که می گویید خدا هست و برای او صفتهای توانا هم روا دارید بگویید تا بفهمم چرا اشک مرا هرگز نمی بیند؟ چرا بر ناله ی پر خواهشم پاسخ نمی گوید چرا او اینچنین کور و کرو لال است و یا شاید درون بارگاه خویش کسی لب بر لبانش مست تنهایی ویا شاید دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش کنون از دست داده آن صفتها را چرا در پرده می گویم؟ خدا هرگز نمی باشد من امشب ناله ی نی را خدا دانم من امشب ساغز می را خدا دانم خدای من دگر تریاک و گرس و بنگ می باشد خدای من شراب خون رنگ می باشد مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد خدا هیچ است خدا پوچ است خدا جسمی است بی معنی خدا یک لفظ شیرین است خدا رویایی رنگین است شب است و ماه می رقصد ستاره نقره می پاشد و گنجشک ار لبان شهوت آلوده ی زنبق بوسه می گیرد من اما سرد و خاموشم من اما در سکوت خلوتت آهسته می گریم اگر حق است زدم زیر خدایی وه ،زبانم لال،چشمم کور چه بی پرده سخن گفتم چه اسرار دلم را بی پرده عیان کردم اگر توهین به در گاه الهی شد ((
از چشمهای من هیجان را گرفته اید این روزها عجب خودتان را گرفته اید با این سکوت و نگاه و غضب به چشم حرف و کلام و دهان را گرفته اید حرف بدی نمی زنم اما شما به فحش از این غزل تمام بیان را گرفته اید اردیبهشت نیست که اردی جهنم است لبهای سرختان که دهان را گرفته اید خانم جسارت است ببخشید یک سوال ! با اخمتان کجای جهان را گرفته اید ؟ خانم شما که درس نخواندید پس کجا ؟ کِی د کترای زخم زبان را گرفته اید ؟ خانم جواب نامه ندادید بس نبود ؟ دیگر جرا کبوترمان را گرفته اید ؟ خانم اجالتاًً برویم آخر غزل نه اینکه وقت نیست امان را گرفته اید
شاید اشتباهه اما عاشقا دروغ می گن ، آدمهای مهربون و با وفا دروغ می گن ، اونا که می گن تا همیشه دیوونتن ، بذار بی پرده بگم که به شما دروغ می گن ، اونا که میان به این بهونه ها ، از توی شهر قشنگ قصه ها ، دروغ می گن ، اونا که فدات بشم تکیه کلامشون شده ، به تموم آسمونا به خدا دروغ میگن ، اونا sکه با قسم و آیه می خوان بهت بگن تا قیامت نمی شن ازت جدا ، دروغ می گن ...
به تو می گوییم: به تویی که زمانی امید ولذت زندگی و تمام هستی ام بودی و حالا تنها چیزی که از تو به یادگار دارم یک دل شکسته است بینوا دل من چه ها که نکرد تا در خلوت زیبای شبانه با او به تماشای ستاره ها بنشینی تا با او در دل تاریک شب از امید سخن بگویی چه تلاش ها که نکرد تا به حقیقت عشق پی ببری اما تو هیچگاه نشنیدی فریاد های دلم را و در اوج ناامیدی وترس رهایش کردی تا زیر خروارها خاطره مدفون شود دیگر نای نفس کشیدن ندارم احساس میکنم دیگر زنده نیستم اما همچنان صدای قلبم به گوش می رسد نمی دانم چرا با من چنین کردی که دیگر از همه بیزارم حتی شوقی به زیستن در این قبلگاه عشق ندارم اما با این حال باز هم صدای قلبم با زمزمه دوستت دارم همراست
تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست چگونه جان تو در جان زندگی سبز است تونیستی که ببینی که چگونه پیچیده است طنین شعر نگاه تو در ترانه من تو نیستی که ببینی چگونه می گردد نسیم روح تو در باغ بی جوانه من تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار به مهربانی یک دوست،از تو می گوییم تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار جواب می شنوم تو نیستی که ببینی به روی هرچه در این خانه است غبار سربی اندوه،بال گسترده است تونیستی که ببینی دل رمیده من جز تو یاد همه چیز را رها کرده است فریدون مشیری
اگر از ياد تو رفتم
اگر رفتي تو زدستم اگر يار ديگروني من هنوز عاشقت هستم با وجودي كه گفتي ديگه قهري تا قيامت با تموم سادگيم گفتم اما به سلامت... يکي بود تو قصمون وفا نکرد ... رفت و پشت سرشم نگاه نکرد ... يکي بود زندگيشو هوس سوزوند ... آبروش رفت و ديگه اينجا نموند ... يکي بود يکي نبود و يک پري ... يه بغل عاشقي هاي سرسري ... کي بود اون که طاقت گريه نداشت ... عاشق هوس شد و تنهام گذاشت ... کي بود کي بود اون تو بودي ... کاشکي از اول نبودي ... شايد بايد مي فهميدم که قلب تو پر از رياست ... دوست دارم گفتن تو درست مثل باد هواست
یادم باشد امروز باز به تو سلام کنم سلام چه حس تلخی است که من برایت غریبم که دگر مرا مثل گذشته دوست نمی داری تو می روی فرق من و تو در این است که من شاهد رفتن تو هستم وتو با شادی به سمت سمت خوشبختی و نور گام بر می داری در حالی که من نور وخوشبختی را تنها در نگاه تو جستجو می کنم تو می روی به سمت هدف تازه،من هم چنان در انتظار شنیدن سلامی دیگر از تو هستم شاید تا آخر عمرم در انتظار آن سلام دگر بمانم آری چقدر دردناک است به بزرگترین غم دنیا لبخند زد. و برای کسی آرزوی خوشبختی کرد که دیگر دستش در دستم نیست قلبش مال من نیست آه ه ه ه عشقش مال من نیست.
کاش وقت قدم نهادن در خانه قلبم می گفتی که احساس هر چه باشدمی گذرد و وقت سخن های عاشقانه می گفتی که به مسخره می شنوی و می گویی از فراقت گریستن بهتر بود تا التماس کردن من هنوزهمان پسر تشنه بارانم که محبت دروغین تو سیرابش نمی کند مرا ببخش که لحن کلامم عاشقانه نیست و یاس ها را پر پر می کند که اگر طوفان بی مهریت به آنها بوزد خشک می شوند . . . پلک میزنم وانتظار می کشم که چندان ساده نیست. تشنگی گل سرخ را هیچ بلبلی سیراب نمی کند،اما اشکهای من سیلی خواهد شد و دنیای تو را با خود خواهد برد، و وقتی همه اشکهای ریخته شده را کنار هم بگذاری لبریز شدن را خواهی دانست ....... .
جشن بگیرید از اینکه زنده هستید که برنده هستید که هنوز احساس دارید که صدای پرنده ها را می شنوید که از بوی فصول مختلف سال لذت می برید که غروب آفتاب همچنان طلائی است که گل های رز همچنان جوانه می زند که می توانید گریه کنید که می توانید به یاد بیاورید که هنوز در یاد دیگران هستید که می توانید دوست داشته باشید که می توانند دوستت داشته باشند ، که انسان هستید و می خواهید همچنان انسان باقی بمانید صدای خنده هایتان را جشن بگیرید حالا و فقط زمان حال را جشن بگیرید هستی و زندگی را جشن بگیرید عشق به خدا را جشن بگیرید . اما خود را دسته کم نگیرید . امیدوارم همیشه شاد باشید دوستان عزیز نا امیدی بزرگترین خطره با عشق به خدا نا امیدی رو از خودتون دور کنید.
و روز پدر بر تمامی پدران مبارک باد. ما به کوه تکیه نمی کنیم چون که تو از کوه هم محکم تری به آسمان نگاه نمی کنیم چون سایه پر مهر تو از آسمان هم بزرگتره . . امیدوارم همیشه باشی
عشق خود را با ترس تباه نکنیم چون عشق از هر در که وارد می شود ترس از در دیگر می گریزد. ترس و عشق یکدیگر را دفع می کنند. برای خلاصی از شر ترس از هر پیش داوری وداوری نا بجا پرهیز کنید. برای غلبه بر ترس ایمان بیاورید که افکار آسمانی در سر دارید. ترس معلول فکر خود شخص است تحت سلطه آن قرار نگیرید. ترس را با ترس نمی توان مغلوب کرد باید رو در رو ترس بایستید. ذهنتان را از ترس پاک کنید وبا روشن بینی حملات ترس را خنثی کنید. ترسها و دلواپسی های خود را با عشق وایمان پراکنده کنید.
آغوشت را باز کن تا به سوی تو پرواز کنم مرا بنگر تا در نگاه گرم تو ذوب شوم ترانه هایم را گوش کن تا آوازهای عاشقانه ام را برایت زمزمه کنم و مرا به خانه ات راه ده تا در قلب تو خانه کنم......
هر چند عاشقان قدیمی از روزگار پیشین تا به حال،از درس ومدرسه و از قیل و قال بیزار بوده اند اما اعجاز ما همین است ما عشق را به مدرسه بردیم وعشق در امتداد راهرویی کوتاه در یک کتابخانه کوچک،بر پله های سنگی دانشگاه ومیله های سرد و فلزی،گل داد و سبز شد آنروز چندم مهر ویا چند شنبه بود نمی دانم آن روز هرچه بود از روزههای اول پاییز یا اول زمستان فرقی نمی کند زیرا ما هر دو در بهار در یک بهار چشم به دنیا گشوده ایم ما هر دو در یک بهار چشم به هم دوختیم آنگاه ناگهان متولد شدیم ونام تازه ای بر خود گذاشتیم فرقی نمی کند آن فصل فصلی که می توان متولد شد حتما باید بهار باشد ونام تازه ما حتما دیوانه وار باید باشد فرقی نمی کند امروز هم ما هر چه بوده ایم،همانیم ما باز می توانیم هر روز ناگهان متولد شویم ما همزاد عاشقان جهانیم... قیصر امین پور
مرا دوست دارد یا نه "Loves Me Not"
من زندگیمان را آشفته کرده ام I complicated our lives از زمانی که به عشق او گرفتار شدم By falling in love with him من زندگیمان را آشفته کرده ام I complicated our lives حال تنهادوست خودرا ازدست می دهم Now I'm losing my only friend نمی دانم چرا ، باید سعی می کردم I don't know why, I had to try در گوشه دیگری زندگی می کنم Living my life on the other side حال بسیار سردرگمم Now I'm so confused نمی دانم چه کنم I don't know what to do او (پسر)دوستم دارد،او دوستم ندارد He loves me, He loves me not او (دختر)دوستم دارد،او دوستم ندارد She loves me, She loves me not شروع به آلوده کردن راه ها کردم I started blurring the lines زیرا به آنها اهمیتی نمی دادم Because I didn't care شروع به قطع کردن راه ها کردم I started crossing the line زیرا تو هرگز آنجا نبودی Cause you were never there جایی برای بازگشت ندارم No where to turn, کسی را برای کمک ندارم No one to help, گویا حتی خودم را هم نمی شناسم It's almost like I don't even know myself حال باید انتخاب کنم Now I have to choose نمی دانم چه کنم I don't know what to do او (پسر)دوستم دارد،او دوستم ندارد He loves me, He loves me not او (دختر)دوستم دارد،او دوستم ندارد.. She loves me, She loves me no
|
About![]()
سلام
Home
|